اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1402
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
هركه بنده را محب باشد جز حق از تأثير محبت حق باشد ، پس به حقيقت جز او را نماند . چون عارفان اين بدانند دانند كه اصل محبت صفت او است ، و آن ديگر همه تأثيرات است از اثرها و از تأثير آنها رجوع آوردند دست به اصل مؤثر زدند . و نيز شك نيست كه محبت بنده حق را درست و حقيقت آنگاه گردد كه محبت حق او را حقيقت گردد ، كه هركس كه حق او را دوست داشت نه او خويشتن را و نه خلق او را [ 125 الف ] عدو توانند گردانيدن . پس چون درست گشت كه محبت بنده حق را نتيجهء محبت حق است بنده را ، و محبت حق بنده را بىعلت است ، از بهر آنكه محبت قديم است و بنده محدث ؛ و آنگاه كه محبت حق بود نه بنده بود و نه خدمت بنده ؛ چون عارفان اين بديدند گفتند چون او ما را بىعلت دوست داشت ، محال بود كه ما او را به علت دوست داريم . اگر بنوازد دوست داريم ، و اگر خوار كند هم دوست داريم . تا محبتى بىعلت شكر محبت بىعلت گردد او را تا حق با ما باقى بماند ، كه معلول را بقا نباشد . « قال سهل رحمه الله من احب الله فهو العيش و من احب الله تعالى فلا عيش له » . گفت : هركه خدا را دوست دارد عيش آن است ، و هركه خدا را دوست [ دارد ] او را عيش نيست . و اين لفظى است كه به ظاهر تناقض دارد ، لكن به حقيقت تناقضى نيست ؛ و اين را تأويلها است . اما آنكه گفت كه حب خدا عيش است به آن معنى گفت ، و الله اعلم ، كه هر محبى را با محبوب خويش عيشى باشد ، لكن شايد كه آن محبوب را بدلى باشد به از او . چون چنين باشد عيش او بر كمال نباشد . باز چون حق را بدل نيست محبت او كمال عيش است كه از اين برتر عيش نيست ، و بر اين عيش بدل نيست . اما آنكه گفت : فلا عيش له ، اى فلا عيش مع غير الحق . چون او را با حق عيش بود ، با غير حق عيش نباشد . و اين معنىاى مستقيم است ، از بهر آنكه دليل صحت محبت چيزى است كه غير او به جاى او بنهايستد تا حبيب همه چيزها را حجاب گردد ، و هيچچيز دوست را حجاب نگردد . چون چنين باشد همه عيش با دوست گردد و با غير دوست عيش نماند .